در جریان انتخابات مجلس نهم، اگر از اصولگرایان یا اصولگرانمایانی که سه چهار نفری برای خودشان فهرستهای بیست - سی نفره ارائه کرده اند بگذریم ، دو فهرست معتبر و قابل اعتنا را مشاهده می کنیم که یکی متعلق است به دوستان جبهه پایداری انقلاب اسلامی که حضرت آیت الله مصباح یزدی را به عنوان استاد و راهنما و مشوق خود اعلام کرده اند و یکی هم جبهه متحد اصولگرایان که حضرت آیت الله مهدوی کنی را. و ظاهراً طرفداران هر دو فهرست هم کوتاه بیا نیستند.

سؤالی که در این زمینه برای من پیش آمده است و دوست دارم طرفداران هر دو گروه به آن پاسخ دهند این است که فرض کنید که حضرت آقای مصباح - به هر دلیل- در روزهای آتی به این نتیجه رسیدند که اعضای جبهه پایداری عیناً به فهرست جبهه متحد اصولگرایان رأی دهند و باز هم فرض کنید که حضرت آقای مهدوی با ملاحظه برخی مسائل از طرفدارانشان خواستند که همگی عیناً به تک تک سی نفر نامزدهای فهرست جبهه پایداری رأی دهند.

آیا طرفداران جبهه متحد و هواداران جبهه پایداری به این نظر استاد و راهنما و مشوق خود عمل خواهند کرد یا نه ؟
از همه کسانی که پاسخ می دهند پیشاپیش سپاسگزارم.
سینمای ایران اسلامی در همین روزها سی ساله شد. سی سالگی یعنی بلوغِ جوانی. طبیعی است که از این جوان سی ساله انتظارات زیادی داشته باشیم و از او سرزندگی و نشاط و امید و روشنگری و به بیان دیگر آموزگاری و هدایتگری را بخواهیم. اما اگر با یک جمع جبری، سینمای امروز جمهوری اسلامی را ارزیابی کنیم آیا به چنین نتیجه ای می رسیم؟
مسلماً جشنواره سیام فیلم فجر آینه تمام نمای تمام تواناییها و توانمندیهای سینمای امروز کشورمان نیست، اما نشانه و نمونه خوبی است که با استناد به آن نقاط ضعف و قوت آن ارزیابی و برای جبران همه آنچه که از دست می رود چاره ای شود.

اگر نسبت آثار خوب و مطلوب جشنواره فیلم امسال را با کارهای ضعیف و منفی آن مقایسه کنیم ، می توانیم با قاطعیت بگوییم اگر جشنواره امسال ضعیفترین جشنواره فیلم سالهای اخیر نباشد ، یکی از ضعیفترینها محسوب می شود. فیلمهایی که اکثر آنها را خیانتهای خانوادگی ، عشقهای خیابانی، ناکامیهای اجتماعی و یأس و نومیدی تشکیل می دهد و تصویر سیاه و تاریکی از جامعه ارائه می دهد که حتی کورسوی امیدی در پایان برخی از آنها مشاهده نمی شود.
یکی از هشدارهای کلیدی رهبر معظم انقلاب از نخستین سالها و روزهایی که بحث تهاجم و شبیخون فرهنگی را پیش کشیدند، این انذار بود که بزرگترین ابزار این تهاجم علیه نسل جوان ، تزریق روحیه یأس و گرفتن نشاط و امید از آنان است؛ نسخه ای که می بینیم متأسفانه بسیاری از فیلمسازان جشنواره امسال دقیقاً بر خلاف آن عمل کردهاند و بدا به حال مردم که فیلمهای یک سال آینده آنان را چنین سمومی تشکیل می دهد آن هم در شرایطی که کشور در برنامه ریزی علمی خود باید روز به روز پویاتر و سرفرازتر باشد.
این سموم فرهنگی و این بدآموزی تنها منحصر به فیلمهای بزرگسالان نمی شود و متأسفانه امسال به فیلمهای کودک و نوجوان ما هم سرایت کرده است . به عنوان مثال تنها در طی یکی از فیلمهای ساخته شده برای این گروه سنی ، چیزی در حدود صد تا یکصد و پنجاه بار کلمه زشت ِ « کثــ ... کثـــ.... کثافت » تکرار شده است! این غیر از کلمات مشابه دیگر و نیز تعابیر اروتیکی است که حتی مناسب فیلمهای بزرگسالان نیز نیست چه برسد به این فیلم که نیمی از آن را کارتونهای محبوب کودکان تشکیل می دهد و بیشترین مخاطب آن همین گروه هستند . آیا این شایسته سینمای نه کشور و جشنواره ای که عنوان اسلام و فجر انقلاب اسلامی را یدک می کشد ، بلکه آیا شایسته یک جامعه سالم و انسانی با ضوابط و استانداردهایِ حداقلی ِ روانشناسانه و تربیتی هست؟ اینکه چگونه چنین فیلمی به جشنواره راه می یابد از عجایب و درست تر از «فجایع» این سالهاست.
برای ارزیابی دقیقتر و بهتر از فیلمهای جشنواره سیام و آشنایی با نقاط قوت و ضعف آن ، باید به این نکته اشاره کنیم که برای اولین بار پس از ساخت فیلمهایی با مضمون عشقهای مثلثی، امسال به فیلمهایی با عشقهای مربعی ! رسیدیم بی آنکه فیلمساز کوچکترین ملامتی نسبت به آن داشته باشد. بگذریم از فیلمهایی که جنگ و دفاع مقدس جوانان این سرزمین را یا به سخره گرفتند یا زیر سؤال بردند و یا در این گونه فیلمها رسماً به رزمندگان و مجاهدان جنگ فحش دادند و خیلی راحت مدعی شدند که جنگ باعث شد که آنها خلافکاریهای خود را بیشتر و مدرنتر کنند!
فیلمهایی که در کنار ادعاهای فیلمسازانشان که کشور در خفقان و اختناق بسر می برد و علی رغم حمایتهای ویژه دولتی، رسماً و صریحاً به رئیس جمهور قانونی کشور نه انتقاد که فحاشی و توهین کردند .
شاید هیچ کدام این موارد این همه جای تأسف نداشته باشد که ساخت فیلمی با عنوان «بیداری» و با بودجه حکومت و به اسم بزرگداشت سیامین سالگشت پیروزی انقلاب اسلامی اما در هجو و تمسخر انقلاب و جریانات پیروزی نهضت امام خمینی و شعارهای آن بر پرده آمد. فیلمی که حتی از استانداردهای حرفه ای دهه چهل کشورمان هم خود را بی بهره کرده یا نشان داده بود تا موجبات تمسخر و مضحکه تماشاگران را از شهیدِ فیلم و روحی که نشان داده می شد و تعابیر سخیف و فیلمنامه بشدت ضعیف آن فراهم کند.
این البته یک روی سکه جشنواره امسال بود و بی انصافی است که از نقاط قوت برخی فیلمهای امسال نیز سخنی به میان نیاوریم. یکی از این نقاط قوت، ساخته شدن چندین فیلم مناسب کودکان و نوجوانان بود. فیلمهایی که بجز یکی دو استثنا، نوید بخش سالی است که برخلاف سالهای اخیر، گروه سنی کودک و نوجوان ما می تواند مطمئن باشد که چند فیلم خوب و سالم را می تواند در برنامه تماشای خود داشته باشد ؛ فیلمهایی چون « سلام بر فرشتگان» ، « پرواز بادبادکها» ، « آقای مدیر» و « شیر تو شیر» از این نمونه ها هستند.
همچنین امسال در کنار دو سه فیلم ضد جنگ، فیلمهای بسیار خوبی در حوزه دفاع مقدس ساخته شد که از جمله آنها می توان به «شور شیرین» در باره بخشی از زندگی سردار شهید محمود کاوه و مهمتر از آن به فیلم خیره کننده « روزهای زندگی» اثر آقای پرویز شیخ طادی اشاره کرد که تمام ضعفها و خستگیهای جشنواره را از تن و روح تماشاگران و منتقدان در کرد و با سوژه جدید و پرداخت بسیار حرفه ای و بخصوص با بازی خیره کننده خانوم هنگامه قاضیانی در این اثر ، به نوعی حادثه بزرگ جشنواره امسال شد و تحسین همه کسانی را که به جشنواره آمده بودند از همه طیفها و سلیقه های گوناگون بر انگیخت.
در این میان فیلم ضد فتنه « قلاده های طلا» از ابوالقاسم طالبی نیز با نگاهی منطقی و مستند گونه به وقایع و حوادث پیش و پس از انتخابات ریاست جمهوری دو سال پیش، اثری به یاد ماندنی و قوی را به نمایش گذاشت.
در حوزه فیلمهای اجتماعی و تاریخی نیز با چند نمونه خوب و سالم رو به رو شدیم که از جمله آنها می توان به « یکی می خواد باهات حرف بزنه» ، « نارنجی پوش» ، « رؤیای سینما» ، « پنجشنبه آخر ماه» و « راه بهشت» اشاره کرد و این امیدواری را به خانواده هایی که برای سلامت روح و روان خود و فرزندانشان به اندازه دقت در مواد خوراکی اهمیت می دهند داد که اگر بخواهند در کل سال آینده از میان هفتاد فیلم ایرانی تولید شده فقط هفت – هشت فیلم را انتخاب کنند، گزینه های خوبی در اختیارشان باشد.
اما آیا این انتظار زیادی است که از مسئولان سینمایی و فرهنگی کشوری که به عنوان ام القرای جهان اسلام محسوب می شود بخواهیم که از همین الان دستها را بالا بزنند و برای جلوگیری از رشد روز افزون این روند مخرب و اصلاح سیاستگزاریهای غلط و به تعبیر سازنده فیلم «نارنجی پوش» جارو کردن آشغالها از ساحت فرهنگ کشورمان چاره و تدبیری بیندیشند و کاری بکنند؟ و آیا مگر آنان برای کاری بجز این مسئولیت گرفته اند؟!
این مطلب در صفحه 14 روزنامه کیهان سه شنبه 25 بهمن ماه 1390 درج شده و علاوه بر لینک شدن در رجانیوز، در سایتهای طلبه بلاگ ، خبرآنلاین و فرارو نیز منعکس شده است.
از فیلمهای خوبی که در غوغای فیلمهای بد جشنواره به چشم نیامد، یکی هم «پنجشنبه آخر ماه» بود که نشان داد، فیلمساز خوبی متولد شده است که سینما را می شناسد و بهتر از آن برای ایجاد کشش در فیلمنامه هم راه حلهای مناسبی دارد!

داستان فیلم که بدون تکلف بیان می شود درباره خانواده ای متوسط است که شب های جمعه آخرماه روضه خانگی دارند ولی این بار به دلیل کسالت روحانی مزبور، آنها ترجیح داده اند به دیدار اقوامشان در کاشان بروند اما پسر دانشجویشان به بهانه درس خواندن در خانه می ماند تا دوستان خلافکارش از سادگی او سوءاستفاده کنند و پارتی مختلط راه بیندازند. در این میان، روحانی مزبور که کار مداوایش چند ساعتی بیشتر طول نکشیده برای انجام وظیفه روضه خوانی به این خانه می آید و دوستان پسر صاحبخانه در اطاقی دیگر پنهان می شوند. از اینجا تا پایان فیلم، لحظات پر از کشش و اضطراب و هیجانی در فیلم آفریده می شود.
نام «ماشاءالله شاهمرادی زاده» نامی خیلی ناآشنا بخصوص برای کسانی که فیلمهای امسال را دنبال می کنند نیست. او ظاهراَ پیشتر در فیلمهای «اخراجی ها» و «خیلی دور - خیلی نزدیک» ایفای نقش داشته است و امسال هم در فیلم «شور شیرین» جواد اردکانی مشاور فیلمنامه و کارگردان بوده است، اما هر چه هست «پنجشنبه آخر ماه» نخستین فیلم بلند اوست که چند سر و گردن از فیلمهای اول و دوم جشنواره امسال بالاتر است.
او، هم در گرفتن بازی از بازیگران و هم در خلق لحظات نفس گیر در فیلم خوب عمل کرده است ضمن اینکه در قصه گویی هم به لکنت نیفتاده است.
شاهمرادی زاده برخلاف بسیاری از فیلمسازانی که بخصوص در جشنواره امسال از ترفندهای پارتی و دختران جوان و عرق خوری و موسیقی برای گیشه بهره گرفته اند، از این عوامل بدون آنکه از خط قرمزها رد شود و بدون آنکه برخی از این عوامل، اصلاً در فیلم نشان داده شوند سود جسته است تا داستانی را با آموزه های اخلاقی و دینی تمام کند و راستش در روضه خوانی آخر فیلم، اشکی هم از تماشاگران بگیرد.
از نقاط قوت فیلم بازی جا افتاده محمود پاک نیت، شبنم قلی خانی و تا حدودی علی بکاییان است ضمن اینکه فیلمبردار هم، برای خوب در آوردن صحنه هایی که در یک محیط بسته فیلمبرداری شده است زحمت زیادی کشیده است. حمید شهیری به عنوان طراح صحنه و لباس هم بخصوص برای چنین فیلمی، کار شاخصی ارائه داده است و در کل همه عوامل دست به دست هم داده اند تا فیلمی مفرح، سالم و آموزنده ساخته شود و مهم تر از آن فیلمساز جدید و با استعداد دیگری به جمع کارگردانان خوب کشورمان اضافه شود.
نکته آخر اینکه: مشهدی ها این سالها خیلی خوب دارند در عرصه سینما توانایی های خود را بروز می دهند به گونه ای که ما هر سال منتظریم تولد یک مشهدی دیگر را در سینما جشن بگیریم.
این مطلب به همراه چند حاشیه دیگر از من ، در صفحه تصویر امروز کیهان در تاریخ یکشنبه 23 بهمن 1390 به چاپ رسیده است.
این نوشته در سایت رجانیوز منتشر شده است :
«نارنجی پوش» آخرین ساخته داریوش مهرجویی است که صبح پنجشنبه در سالن همایشهای برج میلاد به نمایش درآمد تا انتظارها از پرسابقه ترین فیلمساز جشنواره سیام محک بخورد.
نارنجی پوش حکایت عکاس- خبرنگاری است که با هدایتهای یک معلم - معلم خصوصی فرزندش- با مفاهیمی چون بهداشت محیط زیست و فنگشویی آشنا می شود و آنچنان شیفته این کار می شود که بتدریج به استخدام شهرداری در می آید و لباس نارنجی رفتگران شهرداری را می پوشد و در این کار تا آنجا پیش می رود که معروفیتی به هم می زند تا داستان مهندس جوانی که عکاسی خوانده اما اکنون «سوپور» شده است، نقل محافل و رسانه ها شود.
"حامد آبان" اکنون در محیط خانه خود نیز به تربیت "شهاب" فرزند کوچکش در این راه همت گمارده و او را نیز از علاقهمندان بهداشت محیط زیست کرده است اما ناگهان "نهال" همسر حامد که از نخبگان ریاضی است و در یک کشور اروپایی سرد تحصیل می کند، سر می رسد و با ادعای اینکه "تو با این کارت آبروی مرا در آنسوی دنیا برده ای و..." تقاضای جدایی و بردن فرزندش را می کند. کار به دادگاه کشیده می شود و استدلالهای حامد در دادگاه، بر خلاف شانتاژهای وکیل همسرش، نظر قاضی را جلب می کند و شاکی شکست می خورد. اما نهال به بهانه بردن فرزندش به سفر تفریحی کیش، حامد را به این صرافت می اندازد که فرزندش را به خارج برده اند و به همین دلیل بیمار می شود و کارش به بیمارستان می کشد. در ادامه، همسرش که در مقابل علاقه شدید شهاب به ایران، کم آورده است با او به تهران بر می گردد و همگی با علاقه به پاکیزه سازی محیط زیست می پردازند و بدین ترتیب، فیلمساز پایان بندی فیملش را با خوشی شکل می دهد.

با صراحت و قطعیت باید گفت که مهرجویی در این فیلم، کوشیده است با همان زبان سینما، پاسخی به اصغر فرهادی و «جدایی نادر از سیمین»اش دهد. او با توصیف همان فضا و حال و هوای فیلم فرهادی، حتی مسئله تقاضای طلاق و همراه کردن فرزند و دادگاه و قاضی و آرزوی رفتن به خارج و... با صراحت به فرهادی پاسخ می دهد که غرب، سرزمین یخزده و سردی است که مناسب زندگی ما ایرانیها نیست؛ بر عکس ایران سرزمین ماست که ریشه و همه چیزمان در اینجاست؛ سرزمینی که بر عکس غرب و اروپا، آفتاب و گرمی دارد و اگر اشکالاتی هم در زندگی اجتماعی ما وجود دارد، باید به دست خودمان به اصلاح و پاکسازی آنها همت گمارد.
مهرجویی بر عکس فرهادی به مردم کشورش توهین نمی کند و نه تنها آنها را از دم، بدسرشت و دروغگو و پرنفاق نمی نامد، بلکه ایرانیان را مردمی شاد، پر انرژی و با قابلیتهای زیاد برای سازندگی کوی و برزن و در حقیقت کشورشان توصیف می کند.
از نکات جالبی که در این فیلم به چشم می خورد، تأکید فیلمساز بر آغاز اصلاحات از خود و از خانه و خانواده خود است. او پاکسازی و فنگ شویی را ابتدا از اتاق کار خودش در خانه و سپس از اتاقهای دیگر شروع می کند تا به کوچه و محله و شهر خود و در حقیقت کشورش برسد. و نشان می دهد بسیاری از آدمهای طبقهی توانمند وقتی در ماشینهای آخرین سیستم خود می نشینند، بیشتر آشغالزایی دارند تا دیگران. در یکی از دیالوگهای فیلم هم با صراحت می گوید که "تو اول برو زنت را پاک کن!"
نگاه مهرجویی به دستگاه قضایی هم بر عکس فرهادی منفی نیست. یادمان بیاید که تاریخ تشکیل دادگاه حامد و نهال، در نخستین روز کاری فروردین و نخستین روز اداری در فصل بهار است و این نشانه ای است بر امید و بالندگی به دادگاه و نتیجه منطقی قضاوت در آن. ضمن اینکه حامد و در حقیقت مهرجویی خطاب به وکیلی که برای اعطای حق بردن شهاب به خارج از کشور به مادرش تلاش می کند، می گوید: «آقای وکیل! تو احتیاج به فنگ شویی داری.»
نارنجی پوش رگه هایی از اقتدار مردانه را نیز تبلیغ می کند. هم در ندادن حق به همسر نخبه حامد که در خارج تحصیل می کند، هم در آنجا که با دیالوگِ «این پسر حق منه، سهم منه، تو هم هیچ کاری نمی تونی بکنی!» که یادآور دیالوگ خاطره انگیز حمید در هامون است، ضمن اینکه مخالفت و ناراحتی نهال همسر حامد با پاکیزه سازی و فنگ شویی و حتی تغییرات مختصر در چیدمان منزل خودشان را هم می توان نوعی تقابل دیدگاه مهرجویی با روشنفکران بی ریشه ای که ارتباطی با بدنه جامعه و طبقات فرودست ندارند و در برج عاج خودمطلق بینی نشسته اند، تعبیر کرد.
فیلم البته در بعضی جاها بیشتر به شعارگویی افراطی می افتد؛ به عنوان مثال آنجا که به نقل از شهردار می گوید باید همه مردم راه نارنجی پوش را ادامه بدهند و هم مردم و هم مأموران باید بسیج بشوند تا شهرمان را تمیز کنیم. یا تکرار بیش از اندازه و کسالت آور عبارت حامد مبنی بر اینکه اینجا کشور من است، ریشه من است و اینکه نمی خواهد ایران را ترک کند.
درباره «نارنجی پوش» هنوز هم نکات گفتنی و البته ناگفتنی! هایی هم هست اما برای یک یادداشت شتابزده درست یک ساعت بعد از نمایش فیلم و در محل کافینت سالن همایشهای برج میلاد، فکر می کنم کافی باشد. ضمن اینکه در این یادداشت تنها هدفم همان نشان دادن قرینه ها و نمونه هایی از این ادعا بود که این فیلم کاملاً پاسخی سینمایی و البته قاطع به فیلم اصغر فرهادی بوده است. در باره بقیه حرفها فرصت هنوز هست.
پینوشتها:
اول: درست بعد از پایان فیلم در سالن، هنگامی که همه با سوت و کف مرتب و مدید، نارنجی پوش مهرجویی را تشویق کردند و بعد از رفتن همه، دوستی گفت: نگاه کن! زیر صندلیهای این قشر فرهیخته ای که اینچنین مهرجویی را تشویق می کنند، نگاه کن و ببین چقدر پوست ساقه طلایی و بطری آب و کاغذ و دستمال کاغذی ریخته اند!
دوم: امسال هم مثل همه این سالهای اخیری که مهرجویی فیلمی در جشنواره داشته است، خبری از جلسه پرسش و پاسخ عوامل فیلم با کارگردان نبود! چرا مهرجویی از پاسخ دادن به پرسشهای خبرنگاران و عکاسان -همانها که سنگ او را در فیلم به سینه می زند-، طفره می رود؟!
*این مطلب علاوه بر پایگاه اطلاع رسانی رجانیوز، در خبرگزاری فارس، جهان نیوز و ... بازنشر شده است.
ابراهیم کیانی که در اوایل انقلاب سابقه حملات غیر قانونی به برخی فیلمهای سینمایی و بر اساس آنچه در فیلم نشان داده می شود پونز چسباندن به پیشانی بدحجابها را در کارنامه خود دارد، به دلیل برخی مسائل مالی، از مدیریت عزل شده است. او اکنون مسئولیت روزنامه سیاسی مردم امروز را دارد. در این میان، زنی مطلقه وارد زندگی او می شود و او در برزخ پنهانکاری این رابطه از همسر خود، گیر می کند و سرانجام برای رهایی از این مخمصه، او را می کشد و سپس به آتش می کشد.
***
راستش برای من خبرنگار جالب بود که ببینم کسی که تاکنون فیلمهای درجه سه بازاری و گیشه پسند و طنزهای پیش پا افتاده می ساخته و به همین دلیل ده پانزده سال است که فیلمی از او در جشنواره پذیرفته نشده است، چه شده که فیلمش به بخش مسابقه سینمای ایران راه یافته اما مثلاً فیلم «قلاده های آتش» ابوالقاسم طالبی یا «رؤیای سینما»ی علی شاه حاتمی در بخش مسابقه حضور ندارد. اما فیلم را که دیدم فهمیدم قصه چیست!

حقیقتش این است که «زندگی خصوصی» هم یک فیلمفارسی است که کارگردان سعی کرده است با زرنگی به آن چاشنی سیاسی بدهد تا اگر به همین دلیل، با انتقادات گسترده مخاطبان و منتقدان مواجه شد آن را به تفاوت سلیقه! سیاسی آنان نسبت بدهد و از این نمد کلاهی هم برای خودش تهیه کند بخصوص در شرایطی که برخی از مسئولان فرهنگی دل خوشی از برخی کسانی که او آنها را به باد فحش کشیده است نداشته باشند.
من خبرنگار و مشخصاً خبرنگار کیهان اما وقتی فیلم تمام شد و دوستان منتقد را در سالن دیدم که از تماشای این فیلم افسوس می خوردند، به آنها گفتم یک نامه تشکر از آقای فرحبخش می نویسم و وقتی تعجب آنها را دیدم، آنان را به خواندن این یادداشت حواله دادم.
بله، من از آقای فرحبخش تشکر می کنم برای اینکه بعد از این همه سال حضور در سینما هنوز یاد نگرفته است که اگر می خواهد به کسی فحش بدهد راهش این نیست که آن را با همان الفاظ و با این مقدار صراحت بدهد! توصیه من به ایشان این است که بنشینند و دو سه تا فیلم خوب هم نگاه کنند و ببینند آنها که فحش می دهند چگونه خیلی هنرمندانه میدهند نه این قدر رو !
در مورد «حاج حسین صفاریان» که روزنامه مقابل شخصیت اصلی فیلم بود و او با طعنه می گفت که دغدغه تکلیف و اینها را دارد هم تعجب کردم خیلی هم زیاد که چگونه شما در فیلمتان شخصیتی به پستی و رذالت ابراهیم را به تصویر کشیده اید که از هیچ عمل بی شرمانه ای ابا ندارد و آنوقت او را در نقطه مقابل و دشمن «حاج حسین» نشان داده اید! خب این قدر به صرافت و با فراست نبودید که متوجه شوید اگر «حاج حسین» ما دشمنی به این رذالت و پستی داشته باشد که باید افتخار کند و مخاطبان فیلم شما هم که این مقایسه را انجام دهند که علی رغم همه فحشهایی که شما به او داده اید از «حاج حسین» خوششان می آید! واقعاً چرا شما این اشتباه بزرگ را مرتکب شدید؟ ضمن اینکه اصلاحاتچی نامیدن چنین روزنامه ای را و نشان دادن عکس آقای هاشمی رفسنجانی در این روزنامه را هم ، هم ظلم به روزنامه های جریان اصلاحات و هم ظلم به آقای هاشمی رفسنجانی می دانم. حالا از اشتباهات کوچکی مثل روزنامه دولت نامیدن روزنامه حاج حسین و نسبت آن با دولت و ... می گذرم چون اشتباهات فیلم شما بزرگتر از این حرفهاست.
یک نکته دیگر هم اینکه مبتذلترین فیلمفارسیهای زمان شاه هم، این قدر کلوز آپ از چهره و بخصوص لب و دهان شخصیت اصلی زن فیلم نگرفته بودند که شما از خانم هانیه توسلی گرفته بودید. کمی رعایت می کردید که حداقل بعدها کسانی که این فیلمها را مرور می کنند نگویند این فیلم چگونه به بخش مسابقه سینمای جشنواره بین المللی «فجر» راه یافته است!
این درست که فیلم شما درباره «اکبر گنجی» یا همان «اکبر پونز» دهه شصت است. این را اکثر کسانی که در سالن نشسته بودند،متوجه شدند بخصوص با کدهایی که شما در مقدمه فیلم داده بودید و عبارت معروفی که این روزها این عنصر مرتد مرتب تکرار می کند که - نعوذ بالله - امام حسن عسکری فرزند پسر نداشته است! همه می دانند که اکبر گنجی از چهره های شاخصی بود که در دهه شصت موهای دختران بدحجاب را قیچی می کرد، بر فرق پسرانی که آستین کوتاه داشتند چهارراه باز می کرد و مشخصاً پونز چسبانی بر پیشانی دختران وِل خیابانی به اسم این عنصر امروز اطاق فکر! جنبش سبز در خارج کشور ثبت شده است. با این توجه چه لزومی داشت که برای به دست آوردن دل برخی از مخاطبان فیلمتان، به کسانی که در روزنامه شان علیه اکبر گنجی و انحرافات گسترده فکری و عقیدتی او موضع گرفتند هم فحش بدهید. می دانید که این مردم از هر چه بگذرند از عشقشان به اهل بیت "ع" نمی گذرند و هر کس هم که در راه عشق به امامان معصوم بخصوص امام حی و حاضرمان حضرت مهدی"ع" قدم و قلم می زنند و دشمنانشان را افشا می کنند دوست دارند، پس شما خیلی در این زمینه بیراه رفته اید.
ولی نکته مهمتری که وجود دارد و شما به خاطر همان سوابقتان در ساخت فیلمهای گیشه ای فراموش کرده اید این است که مشکل ما با اکبر گنجی نه به خاطر روابط احتمالی خصوصی فساد انگیز اوست بلکه به خاطر دیدگاههای ضد دینی و انحرافی اوست وگرنه همین آقایان «حاج حسین + صفار » که در فیلمتان به آنان دری وری گفته بودید هیچ گاه حاضر نشدند به مسائل خصوصی و ازدواجهای موقت و غیر موقت و مکرر آقای وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت اصلاحات و معاون رئیس جمهوری دولت آقای هاشمی رفسنجانی بپردازند، بلکه برای افشای فسادی که ایشان در موضوع فرهنگ کشور کرده بود اقدام می کردند. یا مسائل مشابه آن یکی عضو خارج نشین اتاق فکر جنبش سبز در خارج که عنوان فیلسوفی و فرهیختگی را هم برای خودش به یدک می کشد! این مسائل، کاملاً خصوصی است و به خودشان مربوط است ولی آنچه که ما با آن کار داریم اینها نیست. بنابر این، اگر پرداختن شما به مسائل خصوصی اکبر پونز به قصد انحراف اذهان از انحراف فکری - عقیدتی و وابستگی آنان به سرویسهای غرب نباشد، قطعاً در خوش بینانه ترین حالت نشانه بد سلیقگی مفرط است.
آقای فرحبخش! صحبتم با شما کمی به درازا کشید. اما چون ده پانزده سالی بود که در جشنواره حضور نداشتید خواستم یک توصیه خبرنگارانه هم به شما بکنم و اینکه برای دفعه های بعد و سئانسهای بعد، اگر گروهی را آوردید که برای فیلم شما دست بزنند، از آنها خواهش کنید فقط در انتهای فیلم این کار را بکنند! می دانید؟ وقتی هنوز تیتراژ شروع فیلم آغاز نشده و آنها دست می زنند و یا وقتی روی اسم شما و دیگر عوامل و دست اندرکاران فیلم که بعضی از آنها اسامیی هستند که برای نخستین بار می شنویم دست می زنند، خب لو می روید دیگر! اگر به آنها تذکر بدهید که خودشان را کنترل کنند و درست وقتی فیلم تمام شد دست بزنند این طوری بقیه ممکن است – البته فقط یک احتمال است – که فکر کنند فیلم خوبی دیده اند اما خودشان خبر نداشته اند!
گیشه خوبی داشته باشید ...
این یادداشت را در حالی می نویسم که فقط فیلمهای سه روز اول جشنواره را دیده ام و برای ارزیابی دقیق درباره فیلمهای جشنواره باید منتظر نمایش بقیه تولیدات باشیم. نگاهی که در بسیاری از فیلمهای این سه روز دیده می شود ، نگاهی مسموم است که می کوشد به بیننده القا کند که جامعه دچار بحران شدیدی است و یأس و ناامیدی همه جا را فرا گرفته است و هیچ کس نمی تواند انتقادی کند و فضا پلیسی است و اباطیلی از این دست. یکی نیست به این آقای فیلمساز بگوید : عزیز من ! اگر نمی توانستی حرف بزنی چطور به تو اجازه داده اند که فیلمی علیه رئیس جمهور قانونی کشور که بیشترین رأی را هم از مردم گرفته است بسازی؟ نه اینکه انتقاد کردن علیه رئیس جمهور کاری غلط است؛ خیر . این کار نه تنها اشکالی ندارد بلکه در بسیاری از جاها وظیفه قشر پیشتاز جامعه این است که از مسئولان و دست اندرکاران انتقاد و اعتراض کند. اگر انتقاد و اعتراض را از قلم به دست و هنرمند و نخبگان جامعه بگیرند، نمی توان به اصلاح امور و برطرف کردن اشکالات و کاستیها امیدوار بود. اما موضوع اینجاست که در چند فیلم مستقیماً به رئیس جمهور توهین شده است نه انتقاد. البته انتقادهایی هم به او وارد شده است اما با توجه به توهینهای زیادی که به او شده است به نظر می رسد آن انتقادهای جنبی هم به قصد خیرخواهی نبوده است.

اینکه تلفن رئیس جمهور را دزدی معرفی کنیم ، او را با چراغ خطر نشان بدهیم، در پس زمینه اش در فروشگاه تصاویر حیوانات را پخش کنیم، نشانی اصلی او را در یک خرابه بدانیم، او را با رئیس جمهور پلید آمریکا مقایسه کنیم و حتی اوباما را محبوبتر از او نشان دهیم ، دست تکان دادن او را به مردم مسخره کنیم و متأسفانه او را یک روانی معرفی کنیم ، « انتقاد» است یا هجو؟ قصد «اصلاح» داریم یا داریم «فحاشی» می کنیم؟
از اینها بالاتر، وقتی دستاورد بزرگ دوران مدیریت رئیس جمهور یعنی پیشرفت فراوان در فناوری هسته ای را در چند فیلم به استهزا می گیریم ، نشان می دهد که فیلمسازان مورد نظر حتی خدمات بزرگ و تاریخی رئیس جمهور را که البته دستاورد تلاش جوانان خوب کشورمان است نفی و تخریب می کنند و این تردیدی باقی نمی گذارد که آنها نقاط مثبت و پر رنگ نظام را هم تخطئه می کنند تا به همان تزریق ناامیدی در جامعه بپردازند.
البته باید انصاف داد که فیلم «گیرنده» از مهرداد غفارزاده کوشیده بود به انتقاد از فرجام نامه های مردم در سفرهای استانی بپردازد و نکات منفی حاشیه ای آن را آگراندیسمان کند تا مورد توجه قرار گیرد و از این لحاظ نمی توان این فیلم را هم در شمار فیلمهای دیگر از این دست قرار داد. البته در عنوان بندی شروع این فیلم که آن را ابوالفضل جلیلی ساخته بود باز هم دستاوردهای علمی جوانان این کشور به استهزا گرفته شده بود؛ دستاوردهایی که از آن درجه از اهمیت برخوردارند که دشمنان، با بستن شمشیر از رو، رسماً به ترور این دانشمندان جوان اقدام کرده اند.
بخش دیگری از فیلمها مانند «میگرن» نیز در ادامه روندی که از سوی برخی در این یکی دو سال آغاز شده است به سیاهنمایی از وضعیت امروز جامعه و باز هم القای یأس و نومیدی می پردازد. بخصوص با جایزه های درشتی که غربیها به «جدایی نادر از سیمین» دادند، عده ای فکر می کنند اگر همان حرفها را بزنند به آنها هم جایزه می دهند! به همین دلیل می کوشند فضای جامعه را بحرانی و سیاه و شرایط را شکننده و مردم را بدبخت و بیچاره و درمانده معرفی کنند. در حالی که این جامعه علی رغم همه کاستیها و سختیها، با نشاط به سوی آرمانها گام بر می دارد و درکنار برخی اشتباهات و سوء مدیریتها ، دستیابی بیشتر به قله های بلند علم و فناوری در رشته های گوناگون نانو، فیزیک ، پزشکی ، داروسازی، هوافضا ، هسته ای و ... دیگر برایشان یک آرزو نیست.
و نکته آخر در این یادداشت درباره نامردی بزرگی است که در حق دفاع مقدس مردم این سرزمین می شود. متأسفانه فیلم «ضد گلوله» با کشیدن شمشیر از رو، رسماً به فحاشی صریح و مکرر به مجاهدان دوران جنگ می پردازد، رزمندگان را کسانی که برای فرار از دست قانون به خاطر خلافکاریهایشان به جنگ پناه آورده اند و آدمهای احمق و ابلهی که هیچ منطبق و برنامه ریزیی در کارشان نبوده است معرفی می کند، در تمام فیلم درباره شهدای جنگ از لفظ «مُرده» استفاده می کند و با سخره گرفتن تأسفبار شهادت طلبی ، کاریکاتوری از جنگ و مجاهدان جبهه ها ارائه می کند که نه تنها خنده دار نیست بلکه بشدت تأسف آور است. این فیلم مدعی است که جنگ نه تنها در سازندگی افراد هیچ تأثیری نداشته است بلکه خلافکاریهای آنان را پیشرفته تر و فراگیرتر هم کرده است!

خب حالا آیا لازم است درباره جایگاهِ کلاهِ ! سازمانها و نهادها و کسانی که به این گونه فیلمها امکانات و تجهیزات می دهند، حرفی بزنم ؟!
*این یادداشت در صفحه 14 روزنامه کیهان در تاریخ سه شنبه 19 بهمن ماه 1390 به چاپ رسیده است.
کسرا و فروغ زوجی هستند که یک مجله فرهنگی روشنفکری منتشر می کنند و حالا با افزایش برگشتی های مجله و بالا آوردن بدهیهای زیاد و فشارهای صاحب ملک مواجه شده اند و از طرفی نمی خواهند تن به انتشار مجله زرد بدهند تا مشکلاتشان هم کمتر شود اما پیشنهاد هدیه ای مالی از آنسوی آب، آن دو را به ترکیه می کشاند.
این خلاصه فیلمی است که علی وزیریان چهره شناخته شده در عرصه های هنرهای تجسمی برای جشنواره امسال ساخته است. فیلمی که حرفهای خوب زیادی زده اما همه ناتمام و با فیلمنامه ای که به همین دلیل، آشفته و پر از علامت سؤال است. نخستین سؤال که در فیلم توضیحی برای آن داده نمی شود اینکه چطور کسرا اصرار دارد نشریه ای که این همه برگشتی دارد و در حقیقت مخاطب ندارد، چرا همچنان منتشر شود؟ البته در طول فیلم یکی دو بار به نا امیدی از ادامه انتشار نشریه اشاره می شود اما باز هم برای شماره بعد مصاحبه هنری گرفته می شود و به نوعی کار ادامه پیدا می کند.
اشکال دیگر اینکه چطور سردبیر یک نشریه فرهنگی تا این درجه بی تدبیر و پخمه است که دریافت یک کمک چند صد یورویی را بدون بررسی جوانب حتی در حد تماس با سفارت سوئد در تهران یا شرکت مربوط و بدون کوچکترین احتمال کلاهبرداری می پذیرد؟ اگر این سادگی برای قشری غیر فرهنگی اتفاق می افتاد شاید تا حدودی قابل پذیرش بود اما برای یک فعال فرهنگی و مطبوعاتی این مقدار بلاهت عجیب است . کارگردان حتی برای باورپذیر کردن این رویداد هم هیچ تلاشی برای اصلاح فیلمنامه و فیلم نکرده است که دلایلی برای این زودباوری تعبیه کند و تماشاگر را متقاعد.
.jpg)
اگر در این میان، فشار مشکلات و بدهکاریها به کسرا باعث شده که وی وسوسه شود چنین پیشنهادی را بپذیرد، واقعاً چرا انتشار «مجله چلوکباب» را که نان خوبی در آن بود را نپذیرفت یا پیشنهادهای پدر فروغ را برای کاری غیر فرهنگی اما پر درآمد مثل کافی شاپ و حتی فرهنگی مثل کتابفروشی در ملک بلااستفاده او؟
نکته دیگری که از اشکالات اساسی فیلمنامه محسوب می شود اینکه در فیلم چند جا تأکید می شود که طرف سوئدی که قصد کمک مالی به سازمانهای مردم نهاد دارد، برای این کمک خود شرطی گذاشته است که آن اختصاص بخشی از این کمک به وبلاگ نویسان ایرانی است؛ موضوعی که کمک زیادی می کند که در ابتدای امر این موضوع برای تماشاگر طبیعی باشد اما وقتی معلوم می شود که این طرف کلاهبردار است ، این سؤال پیش می آید که آنکه قصد کلاهبرداری داشته است واقعاً چه نیازی بوده است که پای وبلاگ نویسان و ارائه فهرستی از آنان را پیش بکشد، مگر نمی توانست این کار را بدون دردسرتر کند و او را بدون هر گونه بهانه ای به خارج بکشاند؟ ضمن اینکه متأسفانه موضوع وبلاگ نویسان درست از میانه داستان به بعد ، ناگهان در فیلم گم می شود و هیچ اسمی از آنان نمی آید و اشاره ای به آنان نمی شود! اینکه فیلمنامه نویس به موضوعی به این مهمی اشاره کند بعد آن را رها کند و تا پایان فیلم هم به آن نپردازد قطعاً از اشکالات بزرگ این فیلم محسوب می شود.
نکته دیگری هم وجود دارد و آن اینکه آیا طرف کلاهبردار سوئدی واقعاً چنین سناریویی را برای به دست آوردن 15 هزار یورو یا دلار انجام داده بوده است؟! آیا به نظر نمی رسد که طرف کلاهبردار سوئدی از سردبیر فرهنگی ما پخمه تر بوده است ؟! و آنوقت حس تماشاگر این فیلم را پس از این همه وقت گذاشتن را می تواند آقای وزیریان عزیز حدس بزند؟
یک سطر واقعیت می توانست با کمی تأمل و دستکاری در فیلمنامه به فیلم خوبی تبدیل شود چرا که مزایای زیادی هم دارد: از بازی خوب همایون ارشادی و بهتر از همه مهراوه شریفی نیا و نیز موسیقی کم اما بجا و همراه فیلم و نیز طراحی صحنه باورپذیر آن .
نکته آخر اینکه با اینکه فیلم درباره یک زوج مطبوعاتی است اما واقعاً درباره مشکلات کار روزنامه نگاری نیست واین مشکلات و این اتفاق برای هر صنف دیگری هم می توانست بیفتد و حتی راحت تر !
1- سینمای کودک و نوجوان ، همواره با دو مشکل بزرگ مواجه بوده است: یکی پیش پا افتادگی موضوعات و دیگری که مهمتر و فراگیرتر از آن است گفتن حرفهایی برای بزرگترها اما به بهانه بچه ها! بگذریم از مشکل سومی که این سالها کلاً رویکرد به ساخت فیلم برای کودکان و نوجوانان حتی با وجود همین دو مشکل هم بتدریج کاهش داشته است. به یاد بیاوریم سینماهایی مثل کانون و بولوار را که تا چند سال پیش صرفاً فیلمهایی برای این گروه سنی را به نمایش می گذاشتند اما الان یا تعطیل شده اند و یا فیلمهایی برای بزرگترها را اکران می کنند.
2- از اتفاقات خوب جشنواره امسال ، این بود که اولین فیلمی که در آن به نمایش در آمد، سرشار از امید بود! و تصادفاً با شعار امسال جشنواره یعنی اخلاق و امید همخوانی زیادی داشت؛ اتفاقی که سال به سال در جشنواره فیلم فجر کمرنگ و کمرنگتر می شود در حالی که هم ایامی که جشنواره در آن برگزار می شود و هم نامی که بر تارک آن می درخشد ، ضرورت آن را ایجاب می کند.
3- بجز دمیدن روح امید، « سلام بر فرشتگان» یک کار دیگر هم کرده است و آن همراه شدن با ذهن و روح معصومانه کودکان و پاسخ همزبانانه به پرسشها و دغدغه های آنان است. حال اگر این دغدغه ، به بزرگی مرگ آن هم مرگ یکی از عزیزان باشد نشان می دهد که تلاش سازنده آن چقدر مهم یا موفق بوده است.
m.jpg)
4- سلام بر فرشتگان همچنین کوشیده است برای نزدیک شدن به دنیای کودکان از زبان شعر و موسیقی استفاده کند . اگر چه در بیان شعر خیلی قوی عمل نکرده اما موسیقی فیلم خوب از آب درآمده است بخصوص آنجاها که کلاً فیلم « اشکها و لبخندها» الگو قرار گرفته و خانم خلیلی کوشیده است درست مانند «جولی اندورز» بازی کند!
5- «محبت» نیز از عناصر پر رنگی است که در فیلم خیلی بر روی آن تأکید شده است. درس محبت معلم به بچه ها ، مهربانی مغازه داران و مشاغل فرشته صفت و از همه مهمتر عشق بیوک آقا (پدربزرگ) به جیران خانوم ( مادربزرگ)، گذشته از اینکه به گسترش این عنصر زندگی بخش کمک خوبی کرده است، به نوعی به نقش « خانواده» و اهمیت آن پرداخته است که باز هم این موضوع از کیمیاهای سینمای این سالهای کشورمان است.
6- سلام بر فرشتگان علاوه بر نشان دادن اینکه مرگ هم زیبا و دوست داشتنی است و پاسخ دادن به اینکه اگر این آرزوی کودکانه یعنی برچیده شدن بساط مرگ تحقق می یافت چه عوارض و مصیبتهایی به بار می آمد، به عرضه و ترسیم برخی دیگر از مفاهیم از جمله دعا کردن و دعای خالصانه کردن و حتی چگونگی و آداب دعا کردن نیز می پردازد که از این جهت نیز در خور تمجید است.
7- فیلمی که آقای «فرزاد اژدری» ساخته است، علاوه بر روی موسیقی ( چه موسیقی سنتی از نوع عاشیق ها و چه موسیقی پاپ و مدرن) تلاش زیادی داشته است، در برخی بخشهای دیگر هم خوب عمل کرده است از جمله در طراحی صحنه و جلوه های ویژه. این موفقیت نشان می دهد که دست اندرکاران این دو بخش نیز با روحیات و دنیای کودکان آشنایی زیادی داشته اند.
8- فیلم، صحنه های فانتزی زیادی را نیز در خود جای داده است تا تماشاگر کم سن و سال با آن انس بیشتری پیدا کند. از لواشک هلو خواستن مادربزرگ تا پیامک فرستادن بر روی انگشتر فرشتگان و اصغر نقی زاده که این بار به جای موتور هوندا با موتور گازی رکس از آسمان به زمین می آمد!
9- سلام بر فرشتگان فیلم سالم، تا حدود زیادی آموزنده و مفرح است و می تواند کودکان و نوجوانان و حتی بزرگترها را ( برای پیدا کردن راههایی برای پاسخگویی به فرزندانشان ) با خود همراه کند اما از نیمه های فیلم به بعد ریتم آن کند و کمی خسته کننده می شود که به نظر می رسد کارگردان برای اکران عمومی ، باید با کمی تأمل ، دقایقی از آن را کوتاه کند تا بتواند بر روی استقبال بیشتر بچه ها از آن حساب کند.
10- حرف آخر، شاید خیلی ربطی به فیلم نداشته باشد اما بازی « کیمیا حسینی» دختر کوچکی که نقش «شادی» را بازی می کردبا آن موهای بلندش، مرا به یاد «آرمیتا» دختر شهید رضایی نژاد انداخت اما بیشتر مرا به یاد «علیرضا احمدی روشن» پسر چهار ساله شهید احمدی روشن انداخت که تا روزها خبر از پرواز پدر نداشت و من فکر می کنم اگر کارگردان این فیلم بودم ، در تقدیمیه آغاز فیلم می نوشتم :
تقدیم به علیرضا احمدی روشن پسر چهار ساله ای که امیدوارم حالا دیگر جای بهتری که پدر شهیدش به آنجا سفر کرده است را باور کرده باشد...
*این مطلب در صفحه تصویر روز یکشنبه 16 بهمن ماه در روزنامه کیهان به چاپ رسیده است .
*از مزایای جشنواره امسال که تاکنون در هیچ دورهای سابقه نداشته است، ارائه جدول کامل برنامه ها تا آخرین روز و عمل دقیق به آن و نیز نمایش فیلمها درست در رأس ساعت اعلام شده است. دعا کنید این تعریف ما باعث نشود دست اندر کاران جشنواره چشم بخورند!
*از حاشیه های منفی امسال نیز، بوی گندی است که از نمازخانه سالن میلاد مشام را می آزارد. هر سال که می گذرد این نمازخانه غیر قابل تحملتر می شود اما امسال دیگر دارند واقعاً ما را تارک الصلاة می کنند! خوب است مسئولان محترم شهرداری تهران در کنار رسیدگی مناسب به توالتها و به کار بردن آخرین دستاوردهای تکنولوژی برای سانت سانت سالنها و طبقات، یک دستوری هم صادر بفرمایند که موکتهای این نمازخانه زبان بسته را بعد از گذشت سالها از ساختن این برج و سالن، بشویند. راستی امسال کسی از مسئولان در این نمازخانه، فریضه ای ادا کرده است؟!
*امسال علاوه بر خبرنامه جشنواره که با نام «سیمرغ» هر روز بعد از سئانس چهارم به دست خبرنگاران می رسد، روزنامه جوان نیز ویژه نامه روزانه ای در این زمینه منتشر و در سالن توزیع می کند.
*آنونس جشنواره امسال را علی روئین تن ساخته است؛ همان کسی که فیلم شدیداً توهین آمیز معروف علیه جنگ و ارکان نظام را ساخته بود و همه منتقدان از هر طیف و گروهی علیه آن موضع گرفتند و خوشبختانه هنوز هم فیلمش توقیف است! اینکه کس دیگری نبوده است که آنونس جشنواره را بسازد به ما مربوط نیست، اما دست اندرکاران جشنواره واقعاً متوجه نشدند که این آنونس، حالا انتخابات ریاست جمهوری سال 88 را که زیر سؤال می برد هیچ، حتی سیستم شمارش آرای خودشان را هم زیر سؤال می برد؟! یک حزب اللهی با موتور که جزو تماشاگران است اما سر آخر همه آرای تماشاگران در زیر لباس اوست و به همان کسانی که دلش می خواهد می دهد...
*امسال ظاهراً بالا رفتن قیمت ارز، بر روی سرویس دهی به خبرنگاران هم تأثیر گذاشته و از آن کیکها و شیرینیها و بطریهای آبی که راه به راه و بین سئانسها به آنها می دادند خبری نیست. حرفی نیست، اما بالا غیرتاً به جای این همه کافی میکس نستلهای که بعضی ها شایع می کنند! وابسته به صهیونیستهاست کم کنید و به جای آن آب آشامیدنی که ربطی هم به دلار ندارد و مال کارخانه های خودمان است را مثل سالهای گذشته برقرار کنید. به خدا مُردیم از تشنگی از صبح تا نیمه های شب!

*یک سؤال ساده هم برای ما پیش می آید و آن اینکه این برادران حراست، فقط وظیفه دارند که دم ورود به سالن در هر سئانس این کارتهای ما را با دستگاههای دیجیتال چک بفرمایند یا خدای نکرده وظیفه مختصری هم دارند نسبت به خانومهایی که اینجا را با مهمانیهای شبانه خودشان اشتباه گرفته اند و به گونه ای لباس پوشیده اند که اگر توی خیابان باشند خود خانومهای بد حجاب آنها را دستگیر می کنند! و آیا امسال اجازه داده شده است که در سالن نمایش کشف حجاب بلا اشکال باشد؟ حالا باز اگر همان وظیفه اول را به عهده داشته باشند و لا غیر، ما تعجب می کنیم که چرا از تفاوت حیرت انگیز چهره ظاهری بعضیها با عکسی که در مانیتور دم در ورودی مشاهده می فرمایند هیچ واکنشی نشان نمی دهند، حداقل به این احتمال فکر کنید که شاید این خانوم یک کس دیگه است!
*امسال برگزاری جلسات نقد و بررسی فیلمها یکی دو تفاوت هم کرده است. یکی اینکه یک مجری ثابت (آقای گبرلو) آن را اداره می کند و دیگر اینکه، خبرنگاران سؤالات را به طور شفاهی و پشت تریبون مطرح می کنند. البته یواشکی بگویم این آقای گبرلوی عزیز ما خیلی سعی می کند با مهربانی با کارگردانان محترم برخورد کند. راستی ! یک صندوق هم گذاشته اند برای اینکه نقدپذیرترین کارگردان را هم معرفی کنند. برخی شایعات درز کرده معتقد است این جایزه تعلق می گیرد به آقای جمشید حیدری کارگردان فیلم سینمایی «دوباره با هم»! ای وای ، مثل اینکه ما هم مثل خانوم سحر قریشی اشتباه کردیم ؛ کارگردان فیلم آقای روزبه حیدری فرزند آقای حیدری است که در آمریکا بسر می برد و در جلسه حضور نداشت. حواس نمی ماند برای ما خبرنگارها که !
این مطلب با کمی خلاصه در روزنامه کیهان چاپ شده است.

دو روز پیش که این عکس را در فایل عکسهای خانوادگی دیدم و بعد آن را در گوگل پلاس گذاشتم، نمی دانستم با استقبال زیاد مخاطبان مواجه می شود. پس چه بهتر که آن را مخاطبان بیشتری ببینند و به یاد روزهای خوش دوران کودکی ، خاطراتشان را تجدید کنند...
کرمان - بهار 1385
منزل خاله مهری بچه ها

1- از موکبی که در محدوده عمود شماره 228 بود خداحافظی می کنیم در حالی که صاحب موکب و فرزندانش تا دم در به استقبالمان می آیند و کلی تشکر می کنند که اینجا را برای استراحت و ناهار و نماز انتخاب کردیم. حالا پای حسین نخلی خیلی بهتر شده و دارد تند تند راه می رود.
2- باز هم یک بانوی دیگری می بینیم که کودکی را به بغل گرفته و به همراه دو فرزند نه تا یازده ساله اش در حال طی طریق است . حسین از این بانو هم تقاضا می کند که کمی کمکش کند. آن بانوی صبحی که عکسش را در مطلب قبلی گذاشتیم هم قبول کرد اما دخترک با گریه به بغل هیچ کسی نمی آمد. اما خوبی این دخترک این است که خواب است. مقداری از راه را حسین، مقداری را آقای بینام و مقداری را هم من بغلش می کنم. اسمش رقیه است. شیطنت بچه ها گل می کند و از من و رقیه و مادرش که با فاصله ای پشت سرمان حرکت می کنند عکس می گیرند. حسین می گوید: خانومت ایمیل دارد این عکس را برایش ارسال کنیم؟!

3- بحث خواه ناخواه کشیده می شود به ازدواج دوم و هر کدام نظری می دهند. من کمی نسبت به این موضوع تعصب دارم و ناراحت می شوم که کسانی اصلِ ازدواج دوم را به دلایل عرفی نفی می کنند و معتقدم این کار، مقابله با نص صریح قرآن است. البته توضیح می دهم که برای ازدواج دوم باید دلیل قانع کننده ای داشت مانند حکایتی که از برخورد امام خمینی با یکی از اساتیدشان نقل شده است اما حتی اگر کسی فقط به دلیل هوس و شهوترانی هم به ازدواج دوم روی بیاورد، کار خلاف شرعی نکرده است. آقای بینام با گوشیاش ور می رود و معلوم می شود همین حرفهای مرا هم ضبط کرده است! می گویند خب الحمد لله که فایل صوتی آن هم به مستندات دیگر اضافه شد!

4- پای حسین دوباره بازی در آورده است. چند کیلومتری است که سمت چپ جاده هم در هر دویست متر یکی دو بساط فروش هم دارد از جمله فروش دمپایی. حسین یک دمپایی می خرد و با آن مدتی راه می رود اما این هم چاره پای زخمی او نیست. پا برهنه می شود و می گوید این طوری خیلی راحت ترم.

5- تابلوی بزرگی در سمت چپ جاده با عنوان احکام شرعی، از پایان حد ترخص و 22 کیلومتر شرعی و احکام آن خبر می دهد و اینکه از حالا به بعد، ساکنان نجف مسافر تلقی میشوند. آقای بینام که این تابلو را به من نشان می دهد می گوید: کاش در مملکت اسلامی ما هم چنین تابلوهایی در 22 کیلومتری هر شهری وجود داشت و خبر از خارج شدن از محدوده شرعی آنجا می داد!
6- تا حالا فکر می کردم موکب همان هیئت معنی می دهد، اما با دیدن تابلوهایی که در آن مثلاً نوشته : موکب هیئة ام البنین"ع"، گیج شده ام. آقا یکی به ما توضیح بدهد فرق موکب و هیئت چیست؟

7- دخترکی در وسط جاده به مسافران تشنه، آب خنک می دهد. آنقدر معصومانه که هر کداممان چند عکس از او می گیریم.
8- با اینکه چایهای بین راه و کلاً چایهای عراق کاملاً قیرگون و لبریز است و به جای قند، با شکر نوشیده می شود، اما مزهای دارد که هر از گاهی می کشاندت به سوی خود و سیر نمی شوی. یاد اولین چای از این دست می افتم که در شب شهادت مولا در نجف در شارع الرسول با مریم و چایی که در رفتن و بازگشتن از حرم سامرا با بچه های وبلاگ نویس خورده بودیم.

9- بحث چای و شربت که می شود یاد شهادت می افتیم. حسین می گوید من به همسرم وصیت کرده ام که اگر در این راه شهید شدم حق ندارند مرا به ایران برگردانند و باید در نجف دفن کنند، آقای بینام هم همین طور . من هم می گویم به همسرم همین را گفتم ولی دوست دارم کربلا دفن شوم. حسین می گوید کسانی که در خود کربلا فوت می کنند وصیت می کنند که آنها را به وادی السلام ببرند و تو دوست داری در کربلا دفن شوی؟ بعد یک کنفرانس درباره فواید دفن در این قبرستان می دهد و مرا راضی می کند که در آنجا دفن شوم! پیش خودمان بماند : این حسین نخلی تمایلات نجفی اش خیلی خیلی بیشتر از کربلاییاش است!
10- هر چه از نجف دورتر می شویم، بخشهای رسیدگی پزشکی و دارویی و کانتینرهای مربوط به این مسائل بیشتر می شود. در یکی از این بخشها، پای نخلی پانسمان و باندپیچی می شود . پای آقای بینام هم کمی اذیتش می کند و من هم فقط یک آبله کوچک در پای جناح راستم دارم! شنیده ام که کسانی که در راه زیارت امام حسین"ع" صدمه بیشتری می خورند، زیارتشان مقبولتر است؛ با این حال به حسین حسادت نمی کنم و دوست دارم پاهایم مرا به سلامت به کربلا برساند حتی اگر ثواب کمتری داشته باشم!

11- از اینجا دیگر ، مسیر سواره رو به کربلا با ترافیک بسیار بسیار سنگین خودروهای مختلف قفل شده است. به نظر می رسد از حدود یکی دو کیلومتر جلوتر کلاً راه خودروها بسته شده باشد. ماشینهای نظامی و ارتش و سربازان کاملاً مسلحی که با دقت هر رفت و آمدی را زیر نظر دارند تحسین ما را بر می انگیزند.تقریباً هر صد متر دویست متر یکی دو تا از این ماشینها و نظامیانی است که ناظر امورند تا امنیت زائران به بهترین وجهی تأمین شود.
12- در مسیر حرکت پیاده ، گاهی ماشینهایی هم پیدا می شوند که البته برای خدمات رسانی هستند، از جمله کامیونهایی که برای موکب ها کپسول گاز می آورند (می فروشند ؟) و تانکرهایی که به آنها آبرسانی می کنند و کامیونهایی که زباله ها را جمع می کنند.

13- در یکی از جاهایی که برای چای ایستاده ایم، می بینیم پارچه های سفید طویلی پهن می شود و بعد از چند دقیقه جمع می شود. جلو که می رویم می بینیم هر کس دلنوشته های کوتاه و بلند خود را برای امام حسین "ع" در آنجا می نویسد و قرار است کل این پارچه ها که به کیلومترها می رسد برای ثبت طولانی ترین دلنوشته برای امام حسین "ع" برای ثبت در دایرة المعارف گینس ارسال شود.
14- جلوتر بنر بزرگی قرار دارد که تصویر مرحوم آیت الله آمیز جواد آقا تبریزی را در حالی که دارد در جاده خاکی آن موقع نجف به کربلا و بدون این امکانات ! پیاده به زیارت مولایش می رود نشان می دهد. خیلیها از این بنر عکس می گیرند.

15- مردی دو دختر دوقلویش را که لباس سیاه عزا به تن کرده اند بر روی سکویی کنار خودرویش نشانده است. جلو می روم و عکس می گیرم و نمی توانم از دخترک ملوس سمت چپی بگذرم و با کسب اجازه از محضر شهدای انقلاب و جنگ و پدرش می بوسمش!
16- کار حسین بیخ پیدا کرده است. به یک مرکز بزرگ و بسیار بهداشتی ماساژ رسیده ایم که ظاهراً وزارت بهداری عراق راه انداخته است و در آن زائران با دست و دستگاه و با پماد و ... ماساژ داده می شوند. حسین می رود توی نوبت و ما عکس می گیریم. بعد از اینکه کار حسین تمام می شود باز هم بیش از چند صد متر نمی تواند دوام بیاورد. یک ون دارد مسافر سوار می کند . هدایتش می کنیم به سوار شدن و خودمان هم سوار می شویم. شماره تیر چراغ برق را نگاه می کنم: 312

17- راه تقریباً از عمود شماره 400 به بعد برای حفظ امنیت زائران توسط ارتش بسته شده است و ارتش برای بقیه راه، کامیونها و تریلی هایی که از نظر امنیتی چک شده اند را تعبیه کرده است تا کسانی که از راه می مانند با آنها بقیه مسیر را طی کنند.
18- ون مزبور، از جاده های خاکی و سنگلاخ با مهارت خاصی عبور می کند و از کنار خانه های روستاییی که هر کدام یکی دو پرچم عزای مولا بر سر درها و بامهایشان نصب است و حیاطها پر از دیگهایی است که برای زائران سید الشهدا "ع" بار شده اند.راننده می رود و می رود و پشت سرش به ارتفاع چندین متر گرد و خاک بلند می کند و تا حدود ده - پانزده کیلومتر آنورتر دوباره خودش را به نزدیکیهای مسیر پیاده بر می گرداند. می گوید بقیه راه مطلقاً بسته است و ظاهراً باید ماشینش را همین جاها پارک کند. رسیده ایم به عمود شماره 612، یعنی درست سیصد عمود یا 15 کیلومتر راه آمده ایم.

19- دیگر غروب شده است. قرار شب ما عمود شماره 602 بوده است. پای حسین آنقدر خراب است که همین چند تیرک را هم باید با ماشین بیاییم و می آییم. در آنجا مسجد و مضیف بزرگی است و تا حسین مسئول آنجا را پیدا کند ما خود را برای نماز آماده می کنیم. بعد می آییم و در صحن این میهمانسرا خودمان را به نماز عشا می رسانیم . بعد از نماز ، ناگهان هر کس پتوهایش را پهن می کند و ما می مانیم بین بسترهای مردمانی که از قبل جا گرفته اند.
20- صاحب مضیف با حسین می آیند و ما را دعوت می کنند به بالا جایی نزدیک محراب و سه جای خوب با پتو به ما می دهند و بعد هم شام که عبارت باشد از نان و سبزی و کتلت که به صورت ساندویچی لای کیسه فریزر گذاشته شده و یک پرتقال و یک قوطی نوشابه. بدین ترتیب شب جمعهای که دوست داشتیم در حرم امام حسین"ع" باشیم را در کیلومتر 30 جاده نجف به کربلا می گذرانیم. من سرم را می گذارم و مثل همیشه دو سه دقیقه بعد دارم خوابهای خوش می بینم...


1- ساعت پنج و خرده ای نماز خوانده از در هتل صفای شماره دو بیرون می زنیم. هوا سرد است. چفیه هایمان را دور سر و گردنمان می بندیم و راه می افتیم. به کفشهایم التماس می کنم که مرا شرمنده راه نکنند.
2- چند کیلومتری در داخل نجف، گام بر می داریم تا از دروازه شهر خارج می شویم. هر چه جلوتر می رویم به جمعیت پیاده ای که از گوشه و کنار و خیابانهای اطراف به مسیر اصلی می رسند افزوده می شود. خارج از شهر، جاده نجف به کربلا، دو لاینه است که لاین سمت راست آن را فقط جمعیت کثیر پیاده ای تشکیل می دهند که عازم حرم سید الشهدا"ع" هستند و لاین سمت چپ آن که با فاصله چند متر خاکی قرار دارد، اختصاص دارد به خودروهای شخصی و عمومی که به آن طرف می روند. در حقیقت این مسیر، راه برگشت ندارد!

3- سمت راست مسیر پیاده، تماماً اختصاص دارد به پذیرایی چای و جای و غذا و خلاصه همه جور خوردنی و خدمات و سمت چپ همین مسیر پیاده خالی است و چیزی به چشم نمی خورد.
4- کمی بعد از خروج از نجف، چشممان می افتد به اولین تیر شماره دار برق. این را قبلاً جمیل در کنفرانسی که در سرویس شهرستانهای کیهان برایمان داد! توضیح داده بود. چند سال قبل، یکی از عراقیها در ابتکاری چند صد تا از تیرهای چراغ برقی که از ابتدای جاده نجف به کربلا بود را با شماره ، نشانه گذاری کرده بود تا راهی برای قرار گذاشتنهای مردم یا نشانی محل موکب ها و هیئتها باشد. بعدها خود دولت عراق، از این ابتکار استقبال کرد و تمام تیرهای برق یا به قول خودشان "عمود"های این مسیر را شماره گذاری کرد. فاصله هر تیر تا عمود بعدی درست 50 متر است و کل مسیر تا دروازه کربلا با 1460 عمود شماره گذاری شده که بعدها بر هر عمود، حدیثی هم نصب شده است . خود خواندن این احادیث کوتاه و کمی صحبت کردن درباره آنها بخشی از گذران وقت ما را در مسیر به خود اختصاص می دهد.

5- باید از دست این صاحبان موکبهای کوچک و بزرگ و پذیرایی کنندگان فرار کنیم. به زور دستت را می گیرند و به چای و میوه و نان و آش و کتلت و ... دعوت می کنند. خب معده ما هم گنجایش محدودی دارد ولی اینها ظاهراً این چیزها سرشان نمی شود. از یکی شان کیک بسته بندی شده نگرفتم با یک غضبی نگاهم کرد. حسین با اشاره گفت بگیر؛ من هم گرفتم گذاشتم توی جیبم.
6- بی اغراق، شاید در هر کیلومتر، فاصله خالی سمت راست جاده، یعنی خالی از هر گونه پذیرایی به چند متر نرسد. تمام این مسیر را مردم خالصانه و با عشق زاید الوصفی و گاهی با گریه و التماس و گاهی با زور! به پذیرایی از زائران پیاده مشغولند.پیرمردی در حد وسعش با عطر کوچکی ، زائران مولا را خوشبو می کند.

7- در بین راه، البته خیمه های کوچک و چادرهای بزرگ و مضیف (مهمانسرا)های متعدد فراوانی وجود دارند که پُرند از پتوهای نو یا شسته شده برای کسانی که بخصوص برای ظهر و شب نیاز به استراحت و خواب دارند . همچنین راه به راه، سرویسهای بهداشتی جداگانه برای مردان و زنان تعبیه شده است. خلاصه این مردم از خدمات دهی در این مسیر هیچ کوتاهی نکرده اند.
8- حالا چشممان به تنورهای کنار جاده ای نان هم روشن می شود که نان داغ تازه را از تنور در می آورند و به زائران می دهند. کمی آنطرفتر عده ای دارند ماهیهای تازه را خرد و پاک و سرخ می کنند و همانجا لای نان داغ می گذارند و به مسافران کربلا تعارف می کنند.

9- اکثر این موکب ها و هیئتها شعاری دارند که بر سر در دکه ها یا اطاقکهای پذیرایی شان زده اند: خدمة لِزُوّار الحسین شرَفٌ لنا.
10- کفش، پای حسین نخلی را اذیت می کند و شروع کرده است به لنگ لنگان رفتن. اما راه به راه ، رفقایی را می بیند که یا مهندس این حرم یا در روابط عمومی آن حرم یا کاره ای در عتبه ای دیگر هستند و وقتی با آنها راه می رود، درد پا فراموشش می شود و ما هم باید کمی بدویم تا به او برسیم. به آقای بینام می گویم خدا کند تا خود کربلا هی رفقایش را ببیند تا بتواند تا آنجا بکشد!
11- تقریباً تمام این موکب ها، با بلندگوهای بزرگ نوحه ها و مداحیهای پر شوری پخش می کنند که به نحو خاصی در تندتر رفتن این زائران مؤثر است. حاج حسین که در عین حال معانی این نوحه ها و مداحیهای عربی را هم می فهمد می گوید: من الان با همین نوحه ها و طبل و سنجها و ریتم تند آن ، آمادگی دارم یکراست به جنگ بروم! (توی دلم می گویم تو فعلاً همین مسیر را به سلامت برو، لازم نکرده بری جنگ!).

12- از جلوه های شگفت این حرکت، پیرمردان و پیرزنان و سالمندانی است که عصا زنان و کمر خمیده طی طریق می کنند. مردی که با دو عصا می رود، زنی که دختر شش ساله اش را بغل کرده و ساکش را هم به دوش انداخته، خانواده بزرگی که متشکل است از دو کودک کالسکه سوار و دو فرزند و پدر و مادر و همسر، ... پیر و جوان، سالم و علیل، زن و مرد در این مسیر گام بر می دارند. برخی تسبیح به دست ذکر می گویند، برخی می گویند و می خندند، برخی با نوحه ها و مداحیهای موکب ها یا آنچه با هندز فری می شنوند اشک می ریزند، برخی دعایی در دست گرفته اند و می خوانند و وقتشان را اینگونه می گذرانند.

13- علاوه بر انسانها، حیوانات نیز در این مسیر زیادند: گوسفندانی که کنار موکب ها بسته اند، شتر ، گاو و گوسفندانی که با ریسمانی به دست صاحبانشان و جلوتر از آنان مسیر نجف تا کربلا را می دوند، حتی چارپایانی که کار بارکشی برخی از هیئتها را به عهده دارند و ماهیان بزرگی که در وان های سفید کنار برخی موکب ها به چشم می خورند.

14- چند موکب شخصی و چند مرکز دولتی و نظامی هم امکان تماس تلفنی رایگان با شهرها و کشورهای مختلف را برای زائران فراهم کرده اند. یاد حرفهای جمیل می افتم که می گفت: اینها نذر دارند و اصرار می کنند تا کسی از زائران با تلفن آنها با شهر و کشور خودشان تماس بگیرد و خبر سلامتیاش را به خانواده و نزدیکانش بدهد. آه اگر اینترنت هم بود!!
15- یاد دیشب می افتم که در مسیر برگشت از حرم حضرت امیر"ع"، به یک کافی نت رفتیم تا ببینیم از شهر و دیارمان چه خبر؟ آقای بینام و حاج حسین سر هر دستگاهی نشستند فوری مشغول شدند اما من سر هر کدام از سیستمها نشستم خراب بود. تا بالاخره صاحب کافی نت درست در جلوی در ورود، یک سیستم سالم برایم فراهم کرد. اما جالب بود که به مجرد نشستن، کسی که وارد شد گفت آقا شما تقی دژاکام نیستید؟ پرسیدم بله ، شما؟ گفت من شاهمرادی هستم در گوگل پلاس، چند دقیقه بعد یکی دیگر وارد شد و تا مرا دید گفت : شما آقای آب و آتش نیستید؟ گفتم چرا ولی شما؟ گفت من فتاحی مدیر وبلاگ آرمانشهر هستم. و یکی دیگر. حالا اینکه محسن مهدیان عزیز را در صحن امیر المؤمنین "ع" دیدم بماند.

16- غیر از پرجمها و بیرقهای اسامی امام حسین و حضرت ابوالفضل و اصحاب عاشورا و البته در این کشور شمایلهایشان که به وقور در دست مردم و بر سر در موکب ها به چشم می خورد، بیشترین پرچمی که در این مسیر دیدیم، پرچم بحرین بود که با شعارهایی چون «نصر من الله و فتح قریب» مزین شده بود. حسین از یکی از آنها می پرسد از بحرین آمده اید؟ می گوید: نه ! ما برای اعلام حمایت از شیعیان بحرین این پرچم را دستمان گرفته ایم. اما فراوانی این پرچم در مسیر نشان می دهد کسانی که از این کشور به این همایش عظیم آمده اند بسیار زیادند.

17- از نکات جالب در این مسیر، فراوانی کسانی است که در کنار موکب هایشان، توجه خاصی به نظافت دارند و دم به دقیقه با جاروهایشان راه را از زوائد و کاغذها و اضافات، پاک و تمیز می کنند. کلاً مسیر بجز در کنار سطلها و بشکه های زباله کنار جاده، بسیار تمیز و پاک است.
18- "ادعوا لی بالولد الصالح؛ یرحمکم الله". این عبارتی است که در طول مسیر بر کاغذی بر سه موکب و محل پذیرایی مشاهده کردیم. و به این ترتیب صاحب این موکبهای کوچک از زائران می خواستند دعا کنند که خدا به او فرزند صالح عنایت کند.

19-هر چه به ظهر نزدیکتر می شویم تعداد جاهایی که با خواهش و التماس از مردم می خواستند آنها را مشت و مال و ماساژ بدهند بیشتر می شود. جالب است که در یکی از این جاها، فقط بچه ها بودند که با یک دستگاه ماساژور کوچک بچه ها و نوجوانان را ماساژ می دادند تا خستگیشان در برود.
20- پاهای حسین نخلی دیگر خیلی اذیتش می کند و توان راه رفتن را از او گرفته است. دایی حسین با تلفن همراه به او گفته است که در عمود شماره 228 موکبی وجود دارد که از دوستان نجفی اوست. به تیر برق 228 که می رسیم نمی دانیم کدامیک از این دو سه موکبی که در آنجا مستقرند آشنای دایی اوست اما یکی که بزرگتر و تمیزتر است را انتخاب می کنیم و برای یکی دو ساعتی آنجا اطراق می کنیم تا هم نمازی بخوانیم و هم ناهاری بخوریم و هم استراحتی بکنیم. بخصوص که صاحب این موکب ما را با گروهی لبنانی اشتباه می گیرد و حسابی تحویلمان می گیرد و البته وقتی می فهمد ایرانی هستیم ما را به پشت موکب در جایی که اطاقی برای خودشان درست کرده اند می برد و با غذای گرم و نرم خاصی از ما پذیرایی می کند. آن دو مشغول می شوند به رد و بدل کردن بلوتوثی نوحه ها و مداحیهای عربی و من به خواب شیرین بعدازظهرگاهی!
قبل از خواب به بچه ها می گویم : دقت کردید در این مسیر هر چه اراده می کردیم از میوه ها و غذاها و ...تا ماساژ و ... تا خوراک معنوی و حدیث و مداحی و روضه و ذکر و غیره فراهم بود ؟ شده بود درست مثل بهشت!




